توضيحاتي در باره اصطلاح ركن رابع از نظر مشايخ سلسله شيخيه

تأليف عبدالعلي ابراهيمي

بسم اللّه تعالي

فهرست مطالب:

-  مقدمه

1-  مبناي اركان دين در اخبار معصومين عليهم السلام

2-  مبناي اصول دين نزد اهل سنّت و اقتباس از آن توسط شيعه

3-  بحث در عقلي بودن يا نبودن اصول يا اركان دين

4-  شواهد صحّت اركان اربعه از احاديث

5-  در اينكه ركن رابع لقب شخص نيست

6-  دلايل اهمّيت ركن رابع و شايستگي مفهوم آن براي ركنيت

7-  بحث در اينكه ركن رابع ابتدا توسط كدام يك از مشايخ (اع) عنوان شده

-  خاتمه در موضوع ركن رابع

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه رب العالمين و صلّي اللّه علي محمد و آله الطاهرين و شيعتهم الانجبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

مسأله «ركن رابع» كه به وسيله مشايخ شيخيه اشتهار يافته از مسائلي است كه توضيح بسيار در باره آن داده شده اما به دلايلي بحث در اطراف آن ادامه يافته و انواع سوء برداشت نيز از آن شده است، و چون مقصود از آن ركن رابع از اركان يا اصول دين است طبعاً اين بحث به ساير اصول دين نيز بسط پيدا ميكند. در اينجا سعي ميشود كه بحول و قوه الٰهي با استفاده از بيانات مشايخ اعلي اللّه مقامهم و تحقيقات بعض علما و محققين بر حسب گنجايش اين مقاله تا حد امكان اين مسأله تبيين و ابهامات حول آن رفع شود. به اميد آنكه گويندگاني كه خود را موظف به بيان اين نوع مسائل مي‌بينند زحمت مراجعه به منابع معتبر يعني آثار خود مشايخ را بر خود گذاشته و مطلب را با امانت و صحّت منتقل نمايند.

 

مقدمه:

 

ابتدا شايسته است معرفي مختصري از مشايخ شيخيه (اع) به عمل آيد و بعد تعريفي از اركان دين شامل ركن رابع از نظر ايشان عرضه شود تا توضيحاتي كه بعد به عرض ميرسد بهتر بر مطلب تطبيق شود.

منظور از مشايخ شيخيه سلسله‌اي از علما و حكما هستند كه استاد اول ايشان عالم عامل و حكيم كامل مرحوم شيخ احمد بن زين‌الدين احسائي اعلي اللّه مقامه (1166-1241 قمري) اهل احساء بودند و از ميان تلامذه ايشان مرحوم حاج سيد كاظم رشتي (1212-1259 ق) تلميذ شاخص و مورد تأييد كامل ايشان بودند و به همان ترتيب بعد از ايشان مرحوم حاج محمد كريم خان كرماني (1225-1288 ق) و بعد مرحوم حاج محمد خان كرماني (1263-1324 ق) و بعد مرحوم حاج زين‌‌العابدين خان كرماني (1276-1360 ق) و بعد مرحوم حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني (1314-1389 ق) و بعد مرحوم حاج عبدالرضا خان ابراهيمي (1340-1400 ق) و بعد مرحوم حاج سيد علي موسوي بصري (1346-1436 ق) اعلي اللّه مقامهم اجمعين تعليمات شيخ استاد را نشر داده و كلام ايشان را شرح و توضيح فرموده‌اند جزاهم اللّه خير الجزاء. احوال و آثار آن اساتيد در كتاب فهرست كتب مشايخ عظام (اع) تأليف مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي به تفصيل موجود است و در آن نام منابع ديگر در شرح احوال ايشان نيز آمده است.

از نظر مشايخ شيخيه مقصود از اركان دين آن اعتقاداتي است كه نسبت به اعمال مانند روح نسبت به بدن هستند[1] يعني بدون آنها دليل و انگيزه‌اي براي عمل و پيشرفت در دين به وجود نمي‌آيد. به تعبير ديگر معرفت و محبت ذوات و اشخاصي كه دين را از آنان مي‌گيريم اركان دين را تشكيل ميدهد و معرفت صفات و افعال و اقوال آنان فروع دين است[2]. با توجه به اين تعريف معني حديث معروف روشن ميشود كه حضرت امير المؤمنين (ع) فرمودند: انا صلوة المؤمنين و صيامهم، يعني منم نماز مؤمنين و روزه ايشان. يعني امير المؤمنين كه خود ركني از اعتقادات شيعه است روح اعمال شيعه نيز هست از جمله روح نماز و بدون اعتقاد و محبت به او تفاوت عبادت و معصيت آشكار نگشته و هيچ عملي پذيرفته نميشود چنانكه نص احاديث متعددي است[3].

نكته‌اي كه غير از مشايخ بعض علماء ديگر نيز بآن توجه كرده‌اند اين است كه اصول دين كه عبارت از اعتقادات باشد مقدمه عمل است اما فروع دين عبارت از خود اعمال است كه نماز و روزه و غير آنها باشد. بنا بر اين شناختن عالم و مجتهد هم كه از مقدمات لازمه عمل است و راه عمل را او نشان ميدهد بايد جزء اصول دين باشد. از جمله علمائي كه اين مطلب را تذكر داده‌اند مرحوم ميرزاي قمي است كه در مبحث تجزي در اجتهاد در كتاب قوانين اصول خود ميگويد: «و تحقيق القول فيه يتوقف علي بيان مقدمة و هي ان جواز الاجتهاد و التقليد و وجوب الرجوع الي المجتهد من المسائل الكلامية المتعلقة باصول الدين و المذهب لا من اصول الفقه و لا من فروعه فهو يجري مجري وجوب اطاعة الامام لانه لا مناص عن لزوم معرفة ان الحجة بعد غيبة الامام عليه السلام من هو» تا اينكه ميگويد: «و الحاصل ان الرجوع الي العالم باحكام الشرع في غير حضرة الامام عليه السلام من مسائل اصول الدين و المذهب التي تثبت بالعقل و بالنقل ايضا مثل المعاد و مثل وجوب الامام بعد النبي صلي اللّه عليه و آله للرعية و نحوهما» تا آخر كلام او كه يعني: تحقيق سخن در آن مطلب بسته به بيان اين مقدمه است كه جواز اجتهاد و تقليد و وجوب رجوع به مجتهد از مسائل كلاميه مربوط به اصول دين و مذهب است نه از اصول فقه و نه از فروع آن پس آن بر سياق وجوب اطاعت امام است چون شناختن اينكه حجت بعد از غيبت امام عليه السلام كيست امري لازم است، تا اينكه ميگويد: خلاصه آنكه رجوع به عالم به احكام شرع در غير موقع حضور امام عليه السلام از مسائل اصول دين و مذهب است كه به عقل و نقل ثابت ميشود مثل معاد و مثل وجوب امام براي رعيت بعد از پيغمبر صلي اللّه عليه و آله، تا آخر. بديهي است كه شناختن مجتهد كه مرحوم ميرزا آن را از اصول دين شمرده همان ركن رابع مصطلح مشايخ است و گرفت و گيري در اصطلاح نيست.

به عقيده تمامي شيعه اماميه آنچه از نور و فيض و هدايت و تعليم به خلق ميرسد در مرحله اول از خداوند نشأت گرفته و در مرحله دوم به وسيله پيغمبر بيان و تشريع شده و در مرحله سوم به وسيله امام شرح و توضيح شده و در مرحله چهارم به وسيله روات و علماي دين به خلق رسيده و ميرسد. پس با تعريف فوق نزد شخص شيعي بديهي است كه مراحل كسب معرفت و فيض از خداوند چهار است: خدا، پيغمبر، امام، عالِم و راوي، و پس از شناختن اين چهار است كه انسان دين و ترتيب اعمال خود را از اين طريق گرفته و ان شاء اللّه به دستورات شرع عمل ميكند. و بديهي است كه لازمه اعتقاد به توحيد آن است كه خدا را دوست بدارند و از دشمنان او بيزار باشند و از اعتقاد به نبوت است كه پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله را دوست داشته و با دشمن او دشمن باشند و از اعتقاد به امامت است كه امامان دوازده‌گانه و حضرت فاطمه صديقه عليهم السلام را دوست داشته و دشمن دشمنان ايشان باشند و همچنين از اعتقاد به ركن رابع آن است كه شيعيان و علما و روات و تمامي دوستان اهل بيت را دوست بدارند و از دشمنان ايشان بيزار باشند و به طور خلاصه هر جا كه نور خدا و نمايندگي آثار او بيشتر ديده شود بيشتر شايسته تعظيم و محبت و اطاعت است.

پس اركان اربعه ركن اول آنها توحيد خداست، و ركن ثاني اقرار به نبوت است، و ركن ثالث اقرار به امامت، و ركن رابع اقرار به معني و مفهوم دوستي شيعيان و دوستان و دشمني دشمنان ايشان است. اما مفهوم توحيد در خداوند و مفهوم نبوت در حضرت محمد بن عبداللّه صلي اللّه عليه و آله و مفهوم امامت و ولايت در ائمه دوازده‌گانه و حضرت فاطمه صديقه عليهم السلام و مفهوم ركن رابع در كل شيعيان و دوستان خداوند و اوليائش تجلّي يافته است. البته خدا يگانه است و پيغمبر (ص) هم يك نفر است و امامان (ع) هم با اينكه متعددند اما به فرمايش خودشان نور واحدند و هر كه از ايشان پايين‌تر است ابداً نمي‌تواند بين افراد ايشان تفاوتي قائل شود ليكن در مقام شيعه تعدد و تفاوت بيشتر ميشود و به دليل نقل و عقل بايد محبت و اطاعت خلق نسبت به آنان كه روايت كاملتر و شاملتري از امام خود ميكنند بيشتر باشد، اما دوستان ناقص را هم بخاطر همان مقدار نور دوستي آل محمد (ع) كه در آنان هست بايد دوست داشت و از نواقص ايشان چشم‌پوشي كرد چون محبت خداوند بدون محبت كساني كه خدا را دوست ميدارند بي‌حقيقت است.

و اما آنچه در اين مقاله به اختصار بررسي ميشود اين است كه آن علما كه اصولي براي دين شمرده‌اند از چه وقت و با چه نقطه نظر و به چه هدفي اين طبقه‌بندي را كرده‌اند؟ آيا همه از يك جهت به قضيه نگريسته‌اند يا ديدگاه‌ها ممكن است مختلف باشد و اصالتاً موضوع مورد نظر همه يكي نباشد؟ و اينكه گفته‌اند اصول دين را بايد با عقل فهميد و در فروع تعبّداً عمل كرد آيا مأخذي دارد يا خير؟ آيا تقسيم‌بندي اصول دين را از آيات و اخبار گرفته‌اند يا به سليقه خود تقسيمي كرده‌اند و آيا با هم متفقند يا مختلف؟ اختلاف در عدد و موارد اصول دين اگر به قرارداد علما باشد آيا منجر به اشكالي در دين ميشود يا خير؟ آيا تقسيم‌بندي مشايخ شيخيه و عنوان «ركن رابع» با توجه به معيارهاي شرعي و ضروريات شيعه اثني‌عشري مطلب جديدي است  (كه مسلماً چنين نيست) يا آنكه از تعليمات معصومين صلوات اللّه عليهم است كه مشايخ شيخيه با اهتمامي كه در پيروي ايشان داشته‌اند عيناً گرفته و اعتقاد ورزيده‌اند؟ و آيا اهميّت آنچه به عنوان ركن رابع شناخته شده در حدي بوده كه آن را ركن و اصل بشمارند يا ميتوانست در حد فروع دين شمرده شود؟ و امروزه مصداق ركن رابع چيست و كجاست؟

مطالبي كه در بالا به آنها اشاره شد در عناوين ذيل مورد بحث قرار ميگيرد:

 

1- مبناي اركان دين در آثار ائمه معصوم عليهم السلام:

 

در اينكه ذكر اصول دين از چه وقت بر زبان و قلم علماي شيعه جاري شده آنچه مسلّم است اين است كه در زمان ائمه عليهم السلام  هيچ كس از شيعه اماميّه ابتكاراً در اين مورد چيزي نگفته و اصولاً چنين رسم و سنّتي در بين نبوده و از تعليمات معصومين عليهم السلام است كه به مضامين مختلف و در اخبار بسيار رسيده كه آنچه معصوم فرموده بگوييد و آنچه نفرموده از آن ساكت شويد. پس شيعه اماميه در زمان ائمه (ع) فقط از محمد و آل محمد (ع) نقل قول ميكردند لاغير و همه علما گفته‌اند كه در روايات آن بزرگواران اثري از اصول پنجگانه دين به اين ترتيب نيست.

البته در باره مطالب اصلي دين احاديث متعددي از معصومين عليهم السلام رسيده كه اولاً به يك اصطلاح نيست و كلماتي مانند اركان، دعائم، مباني، اثافي، قواعد، عُرٰي، اصل، اساس، سهام و شرايع و حدود و غير اينها را به كار برده‌اند كه معاني آنها قريب به يكديگر است. ثانياً مطالبي كه شمرده شده در همه احاديث يكسان نيست و با توجه به علم و احاطه و عصمت و حكمت گويندگان (ع) چنين مي‌نمايد كه آنچه شمرده شده تابع شرايط مخاطب و مقتضيات محيط بوده و با در نظر گرفتن اوضاع و احوال موجود و سابقه و ميزان آشنايي و معرفت مخاطب مطالبي هم از اصول و هم از فروع بيان شده است، يعني علاوه بر محدوديتي كه تقيه از دوست و دشمن ايجاد ميكرد براي عامي از شعائر و عبادات ظاهري و امور محسوس و براي اهل فهم و معرفت و اخلاص از حقايق اصلي بيشتر بيان فرموده‌اند.

طبيعي است كه در صدر اسلام فقط راجع به توحيد كه مسأله اصلي است آن هم به طور اجمال تأكيد شود، يعني تا مدتي به همين عبارت اكتفا شد: «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا»[4] يعني (فقط) لا اله الا اللّه را بگوييد تا رستگار شويد. تا اينكه كم‌كم وجوب اطاعت خداوند و پيغمبر و بعض صفات و ملزومات نبي مانند اينكه قول او قول خداوند است گوشزد مسلمين شد. اما تحمل بسياري از مسائل از جمله مسأله امامت و ولايت بر اكثر تازه مسلمانان بسيار مشكل بود و به آن گردن نمي‌نهادند و در روايات بسيار آمده كه پيغمبر صلي اللّه عليه و آله بسيار از اين امر احتياط داشتند و مي‌ترسيدند كه جماعت بسياري از دين بيرون بروند تا اينكه آيه نازل شد كه امر اكيد به ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليه السلام و وعده عصمت و حفظ در آن بود، لذا در غدير خم به آن تفصيل امر ولايت را اظهار فرمودند ليكن اكثر حاضرين با آنكه آن همه تأكيدات را ديده و شنيدند با كمال تأسف بعد از وفات پيغمبر (ص) امر آن حضرت را نپذيرفته و به جانشين برحق او پشت كردند. پس امر ولايت در پرده تقيه ماند و ائمه (ع) در دوره حضور ظاهري خود سعي بليغ در اظهار و نشر آن فرمودند حتي اينكه حضرت امام حسن عسكري (ع) چون ايام غيبت را نزديك ديدند شرح مشبعي از فضايل شيعيان آل محمد را در تفسير معروف خود بيان و املاء فرمودند كه كوششي بود تا زمينه را براي تحمل آن فضايل آماده نمايند. با اين تعليمات و تمهيدات جماعتي كه از زمان پيغمبر (ص) به نام شيعه و دوستدار اهل بيت (ع) معروف بودند روز به روز بخصوص در ايران افزايش يافت تا اينكه بعد از صدها سال بحمد اللّه توانستند در سرزميني از آن خود با تقيه كمتري زندگي كنند.

بعضي اظهار كرده‌اند كه پيغمبر (ص) در زمان حيات خود تقيه نداشتند و امر تقيه از بعد ايشان شروع شده، ليكن با توجه به مراتب بالا و مراجعه به تاريخ و سيرت آن حضرت و ملايمت بي حدّ و حصري كه در رفتار با تازه مسلمانان و ديگران به كار مي‌بردند به طوري كه حتي گاهي بر خلاف نظر خويش سليقه كج آنان را اجباراً تا حدودي تنفيذ ميفرمودند تا آن جماعت از دين بيرون نروند ميتوان به وضوح مشاهده كرد كه ايشان بسيار تقيه داشته‌اند و اين تقيه و تدريج در اظهار اصول و اركان دين هم طبعاً جاري بوده است كما اينكه شمّه‌اي از مشكلات ايشان در مورد اظهار امر ولايت امير المؤمنين (ع) گذشت.

با اين ترتيب تعجبي ندارد كه امر «ركن رابع» كه عبارت از دوستي شيعيان و دوستان آل محمد (ع) و دشمني دشمنان ايشان است با اينكه در روايات به تفصيل آمده نشر و اعلان آن سالهاي متمادي به طول انجاميده يعني مانده است تا مشروح و تفاصيل آن بعد از استقلال شيعه اظهار و اعلان شود. واضح است كه قبل از كم شدن تقيه از شيعه حتي ركن سوم يعني امر امامت را هم در دولت مخالفين نميشد به صراحت اظهار كرد چه برسد به ركن چهارم در امر شيعه، اما بحمد اللّه بعد از صدها سال كه از ظهور اسلام گذشت به خواست خدا وضع طوري شد كه ديگر در مملكت شيعه بحثي بر سر سه ركن اول نيست و حاجت به اثبات اولويت امير المؤمنين (ع) بر مدّعيان خلافت وجود ندارد و اين موضوع جزو ضروريات و بديهيات شيعه است.

بعد از قدرت گرفتن صفويه در اوائل قرن يازدهم هجري علماي شيعه رضوان اللّه عليهم در جمع‌آوري و ترتيب اخبار شيعه بسيار كوشش كردند و مدارس علمي ديني متعدد بنا شد و علم فقه شيعه به اعتلاي بيمانندي رسيد. در اوائل قرن سيزدهم هجري هم مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي اللّه مقامه با بيانات حكمت‌آميز و عميق خود شروع به بيان بعض فضائل شيعه امير المؤمنين و مقدماتي از ركن رابع نمود كه نمونه‌هايي از آن ذيلاً خواهد آمد.

گواه ديگر بر صحّت اين تدريج احاديث بسياري است كه راجع به زياد شدن معرفت و قوه ادراك شيعيان آخر الزمان و برتري آنها نسبت به گذشتگان رسيده كه طبعاً نتيجه جمع شدن اخبار و علوم و تجربيات علما و افزايش عمق اطلاعات ديني و دنيايي خلق است. علاوه بر آنها سير ترقي فهم و درك عمومي هم شاهد بر اين مطلب است كه معالم دين مي‌بايستي به تدريج و بر حسب تحمل خلق اظهار شود تا امكان پذيرش آن وجود داشته باشد و در نتيجه ترقي بتواند حاصل شود.

آيات شاهد بر مسأله ركن رابع و احاديث اهل عصمت (ع) در باره اصول و اركان و شهادات اربعه دين و حقانيت ركن رابع بسيار است و ان شاء اللّه در ذكر مستندات مشايخ شيخيه در اين مورد نمونه‌هايي از آنها ذكر خواهد شد.

 

2- مبناي اصول دين نزد اهل سنّت و اقتباس از آن توسط شيعه:

 

از تواريخ و اخبار فريقين پيداست كه اهل سنت چون از چشمه امامت كه يكي از ثقلين است خود را محروم كردند و در قرآن و احاديث معدودي كه در دسترس داشتند همه امور مورد نياز خود را به طور آشكار نيافتند مباني دين خود را در علم كلام و آراء متكلمين جستجو كردند (كه ائمه عليهم السلام آن علم را اگر متّكي به وحي نباشد منع كرده و اصحاب كلام را لعن فرموده‌اند). چنانكه بعض محققين ذكر كرده‌اند بيشتر متكلمين اهل سنت از همان حدود قرن اول هجري به بعد سه اصل براي دين اسلام خود قرار دادند كه توحيد و نبوت و معاد باشد، بدين مقصود كه اين اصولي است كه اعتقاد به آنها بر هر مسلماني واجب بوده و بدون آن دين معني نخواهد داشت.

بعد از غيبت صغرٰي بعض از علماي شيعه در شرايطي خود را ناچار ديدند كه به علم كلام رو بياورند و با عدول از روش اطاعت محض از احاديث معصومين (ع) روش‌هاي كلامي را تا حدودي در احكام و تفقهات خود جاري كردند كه جاي بحث آن در اين مختصر نيست و در كتاب اجتهاد و تقليد تأليف عالم رباني مرحوم حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني به تفصيل بيان شده است. از جمله نتايج اقبال اين علما به علم كلام بيان اصول دين و مذهب بود به اين قصد كه تعريف مذهب شيعه را كرده باشند و براي اين كار همان اصول دين سنّيان را اخذ و به مذاق شيعه، اصولي بر آن افزودند. ظاهراً هدف ايشان اين بود كه به وسيله عنوان كردن هر يك از آن اصول، نشان بدهند كه شيعه به آن اصل معتقد و از مخالفين آن جداست. آشكار است كه اين مبناي دقيق و فراگيري براي اصول دين نميتواند باشد زيرا تأكيد مخالفين شيعه در هر زمان ممكن است بر مطلب جديدي قرار گيرد كه علما در مقابل آن نيازمند افزودن يا تغيير اصول شوند و چنين مجموعه متغيري را ديگر اصول نميتوان ناميد.

از جمله نواقصي كه آن علما براي سه اصل پيشنهادي سنّيان از ديدگاه شيعه برشمردند اعتقاد به امامت بود كه با توجه به حديث متواتر ثقلين و دلايل بسيار ديگر آن را نيز از مباني و اصول دين دانستند كه بدون اعتقاد به آن نيز دين معني نخواهد داشت.

در مورد عدل از باب مقدمه ذكر اين مطلب لازم است كه خلفاي اموي و متكلمين وابسته به ايشان جبري مذهب بودند يعني بندگان را در اعمال خود مختار نميدانستند، ليكن اوائل دوران عباسي بخصوص زمان مأمون اين موضوع قدري تخفيف پيدا كرد اما باز از عصر متوكل به بعد جبري مذهبان بر مذاق اهل سنت مستولي شدند و بنا بر اين غالب سنّيان در عصر غيبت صغري و بعد از آن جبري مذهب بودند اگرچه مذاهب فاسده ديگر نيز در بين ايشان وجود داشت. شيعه اماميه نيز چون در آن دوره و مدّتها بعد از آن در اقلّيت و ضعف قرار داشتند و علماي شيعه از تأثير افكار باطل مخالفين بر شيعيان ناراحت بودند بعض ايشان در صدد اصلاح و تكميل اصول دين سنّيان برآمدند و چون اعتقاد به جبر در ديدگاه امامان خطا بوده و خلاف عدل خداوند است خواستند اين عيب زمانه را با افزودن عدل به اصول دين اصلاح نمايند تا نوباوگان شيعه از همان كودكي بر اين عقيده ثابت شده و به اعتقاد خطاي آن جماعت نروند و اين مطلب را بعض علما از جمله ملا نظرعلي طالقاني در كتاب كاشف الاسرار و غير او نيز نقل كرده‌اند.

پس اصول دين معروف اولاً از حديث گرفته نشده و مبناي آن از سنّيان است و ثانياً بعض آنچه به آن افزوده شده به خاطر شرايط و مقتضيات غالب در آن زمانه بوده و در اين زمان كه جمعيت شيعه بحمد اللّه زياد و تقيه بسيار كمتر شده دليل ديگري براي جدا كردن عدل از ميان صفات خداوند وجود ندارد پس عدل ذيل توحيد خداوند واقع ميشود يعني توحيد شامل عدل و علم و قدرت و حكمت و همه صفات كماليه خداوند نيز هست و حاجت به ذكر همه جزئيات نيست چنانكه مرحوم ميرزاي قمي رحمه اللّه در قوانين ميگويد: «المراد باصول الدين هو اجزاء الايمان و يرجع تفصيل هذا الاجمال الى الواجب الوجود العالم القادر المنزّه عن الشريك و الاحتياج و عن فعل القبيح و اللغو فيندرج في ذلك العدل و الحكمة و لا حاجة الى اِفراد العدل» تا اينكه ميگويد: «ثمّ المعاد الّذي جعلوه احداً من الاصول الخمسة يمكن اندراجه في ما جاء به النبيّ» يعني مراد از اصول دين اجزاء ايمان است و تفصيل اين اجمال آن است كه خداوند واجب الوجود عالم و قادر و پاك از شريك و از احتياج و از كار قبيح و لغو است و عدل و حكمت هم در همين صفات مي‌گنجد و نيازي به جدا كردن عدل نيست، تا اينكه ميگويد: سپس معاد كه آن را يكي از اصول پنج گانه قرار داده‌اند آن را داخل ما جاء به النبي نيز ميتوان قرار داد (ما جاء به النبي يعني آنچه پيغمبر آورده كه از فروع نبوت ميشود). نظر مشايخ شيخيه نيز همين است و معاد را به نظري از متفرعات عدل و به نظري از جمله ما جاء به النبي شمرده‌اند و در عين اينكه اعتقاد به آن واجب است و بدون آن دينداري بي‌معني ميشود ولي آن را ركني جداگانه نشمرده‌اند.

در مورد اعتقاد به اين پنج اصل بدين شكل و ترتيب هرگز اجماعي بين همهٔ علما صورت نگرفته و بعضي طور ديگر گفته‌اند از جمله شيخ مفيد عليه الرحمة در اول كتاب مقنعة خود (كه شيخ طوسي عليه الرحمة كتاب تهذيب خود را در شرح آن نوشته و هر دو از كتب معتبر شيعه‌اند) ميفرمايد «افتتحه بما يجب علي كافّة المكلفين من الاعتقاد الذي لايسع اهماله البالغين اذ هو اصل الايمان و الاساس الذي عليه بناء جميع اهل الاديان و به يكون قبول الاعمال» يعني اين كتاب را شروع ميكنم به اعتقاداتي كه بر همه مكلفين واجب است و اهمال در آن شايسته بالغين نيست چون آن اصل ايمان و اساسي است كه بناي همه اديان بر آن است و قبول اعمال به واسطه آنهاست، و آنها را پنج چيز دانسته: 1- توحيد، 2- نبوت، 3- امامت، ۴- ولايت اولياء اللّه و برائت از اعداء اللّه، ۵- معاد، و بعد از آن به فروع دين و اعمال شرعيه پرداخته است. ملاحظه ميشود كه اصل چهارم او عيناً همان ركن رابع علماي شيخيه است و چيز ديگري نيست.

همچنين مرحوم شيخ مرتضي انصاري عليه الرحمة در فرائد ميگويد: «و بالجملة فالقول بانه يكفي في الايمان الاعتقاد بوجود الواجب الجامع للكمالات المنزه عن النقائص و بنبوة محمد (ص) و بامامة الائمة عليهم السلام و البراءة من اعدائهم و الاعتقاد بالمعاد الجسماني الذي لا ينفك غالبا عن الاعتقادات السابقة غير بعيد» تا اينكه ميگويد: «و ما استقربناه في ما يعتبر في الايمان وجدته بعد ذلك في كلام محكيّ عن المحقق الورع الاردبيلي في شرح الارشاد» يعني خلاصه اينكه اگر گفته شود كه در ايمان اعتقاد به وجود خداوند واجب جامع كمالات و منزه از نقائص و اعتقاد به نبوت محمد (ص) و امامت ائمه و برائت از دشمنان ايشان و اعتقاد به معاد جسماني كه غالبا از اعتقادات سابق جدا نيست كفايت ميكند بعيد نيست، تا اينكه ميگويد: و هم آنچه را كه در ايمان قريب به اعتبار دانستيم بعد از آن در كلامي كه از محقق اردبيلي در شرح ارشاد نقل شده بود ديدم. ملاحظه ميشود كه مرحوم انصاري مانند مرحوم مقدس اردبيلي عدل را اصلي جدا ندانسته و در مورد معاد هم ميگويد معاد غالباً از اعتقادات سابق يعني توحيد و نبوت و امامت جدا نيست، پس اصول دين را توحيد و نبوت و امامت و تبرّي از دشمنان اهل بيت شمرده و عدل و معاد را از ضمائم آنها دانسته است.

و باز اختصاراً اشاره ميشود كه جعفر بن ابي اسحق كشفي در كتاب اجابة المضطرين و ملا اسمعيل عقدايي در مشكوة اليقين في معرفة اصول الدين و فاضل مقداد سيوري در الانوار الجلية في شرح الفصول النصيرية و شيخ علاء الدين حلبي در اشارة السبق هر يك اصول دين را به ترتيب ديگري شمرده‌اند كه غير از ترتيب معروف است و بنا بر اين پنج بودن اصول دين با ترتيب معروف ابداً در مورد آن اجماعي صورت نگرفته و متكي به آيه يا حديثي هم نيست. صاحب اشارة السبق ميگويد: «ان الذي يجب اعتقاده من الاركان الاربعة التي هي التوحيد و العدل و النبوة و الامامة هو ما يعم تكليفه و لا يسع جهله» يعني آن اركان اربعه كه اعتقاد به آنها واجب است كه توحيد باشد و عدل و نبوت و امامت كه تكليف به آن عمومي است و نميشود به آن جاهل بود. ملاحظه ميشود كه اولاً اصطلاح «اركان» به كار برده و ثانياً چهار ركن هم شمرده نه پنج ركن. همچنين نقل شده كه در رساله‌اي كه شامل بعض فتاواي مرحوم بروجردي است ولايت و برائت از اصول دين و ملحق به آن شمرده شده است.

با اين ترتيب ميتوان گفت كه چون اهل سنّت اصولي براي دين خود قرار داده و اعتقاد به آنها را فرض دانستند بعض علماي شيعه هم بعد از آنكه ديدند دسترسي به شخص امام ميسرشان نيست خواستند كه آنها نيز اصولي داشته باشند و ظاهراً هر يك آنچه را كه در شرايط موجود خويش اعتقاد به آنها را بر هر مسلمان شيعه لازم مي‌ديده و آنها را وجه تمايز شيعي با ديگران مي‌شمرده بيان كرده و طبعاً شرايط و ديدگاه‌ها و عمق افكار و اطلاعات حديثي هر يك متفاوت بوده است.

بنا به مراتب فوق، مسلّماً اختلاف در عدد و موضوع اصول دين با اين فرض كه قرارداد علما باشد منجر به هيچ خللي در دين نميشود. چنانكه هيچ يك از علماي شيعه در مورد مرحومين شيخ مفيد و شيخ طوسي و شيخ انصاري و ميرزاي قمي و مقدس اردبيلي و بسياري ديگر كه قائل به اصول پنج‌گانه به ترتيب معروف نبودند آن را نقص ندانسته و تهمت خروج از دين و بدعت به آنان نزده است. تعجب فقط آنجاست كه در مورد مشايخ شيخيه كه ابداً مطلب تازه‌اي نياورده و ضرورتي را نقض نكرده و تمام عقايد خود را از معصومين (ع) گرفته‌اند بيان «ركن رابع» را بعضي خلاف دين و بدعت دانسته و متوجه نبوده‌اند كه اين عمل تهمت و توهين به ساير بزرگواراني است كه عين همين كار از آنان سر زده و قصد همه هم اصلاح و خيرخواهي در دين بوده است.

ذكر اين نكته نيز بد نيست كه از طرف مشايخ شيخيه نسبت به بقيه علماي شيعه اثني‌عشريه كه در مورد اصول دين با ايشان توافق كامل ندارند هيچ‌گاه خلاف ادبي سر نزده و اين امر را باعث خللي در دين ندانسته‌اند چون اصول دين معروف در نزد جمهور شيعه قراردادي است كه علما گذارده‌اند و مطلبي كه بر مبناي حديث نبوده بلكه بر اساس اجتهادات علماست نبايد دستمايه تكفير و تفسيق گردد و صحيح آن است كه مانند ساير امور نظري به عهده گوينده آن گذارده شود و حد اكثر اگر ايرادي بر آن دارند و در نوشته‌هاي صاحبان قول شرح آن را نيافته‌اند مطرح كنند و جواب بشنوند. همچنين در مورد اصطلاح ركن رابع مشايخ (اع) به هيچ وجه سختگيري ندارند و اصل معني و اعتقاد را اراده ميكنند و اگر كسي همين اعتقادات صحيح را با لفظ ديگري عنوان كند اشكالي در دين و در عبارت او وارد نميكنند.

و اما اينكه تقسيم‌بندي مشايخ شيخيه در باره اصول دين و عنوان «ركن رابع» با توجه به معيارهاي شرعي و ضروريات شيعه اثني‌عشري آيا مطلب جديدي است يا آنكه از تعليمات معصومين صلوات اللّه عليهم است كه مشايخ شيخيه با اهتمامي كه در پيروي ايشان داشته‌اند عيناً گرفته و اعتقاد ورزيده‌اند، بحثي است كه در كتب مشايخ (اع) مفصّلاً و در مواضع مختلف ذكر شده و تذكر داده‌اند كه همّت اصلي و وجههٔ نظر ايشان آن بوده كه دقيقاً آنچه قول و فرمايش آل محمد (ع) بوده بگويند و از مخالفت ايشان پرهيز نمايند چنانكه در فصل الخطاب[5] از تفسير امام حسن عسكري (ع) از حضرت پيغمبر (ص) روايت فرموده‌اند: «انّ شيعتنا من شيّعنا و اتّبع آثارنا و اقتدٰي بأعمالنا» يعني شيعه ما كسي است كه مشايعت و پيروي ما و تبعيت آثار ما را بكند و به اعمال ما اقتدا نمايد، و به اين مضمون احاديث بسياري رسيده است و شكّي در صحت مضمون آن نيست. بعض مدارك و مستندات مشايخ شيخيه در تقسيم‌بندي اركان دين ان شاء اللّه در همين مقاله خواهد آمد.

 

3- بحث در عقلي بودن يا نبودن اصول يا اركان دين:

 

و اما اين مطلب كه بعضي گفته‌اند كه اصول دين را بايد با عقل فهميد و فروع دين را از نقل گرفته و تعبّد نمود از  آن نقطه نظر كه گويندگان آن داشته‌اند عموميت ندارد و به روش استدلال معمول قابل اثبات نيست.

اولاً درست است كه مجملي از امر توحيد خدا و لزوم نبوت و امامت عامّه (يعني بدون شناختن شخص خاص) را ممكن است اشخاصي كه قدري فكر پيدا كرده‌اند - نه همه مردم - به فكر خود بفهمند و احساس كنند، يعني متوجه شوند كه جهان بايد سازنده‌اي داشته باشد كه خلق نياز به او دارند تا او آنان را توسط شخصي كه راهي به درگاه او دارد هدايت فرمايد و بعد از آن فرستاده هم جانشينان و راوياني باشند كه راه او را ادامه دهند. اما همين قدر را هم همه نمي‌فهمند و بسياري از مردم آنچنان در همين ظواهر دنيا غرقند كه هيچ نيازي به همين قدر معرفت هم احساس نمي‌كنند و اين مطلبي واضح است. حال بقيه مسائلي كه در انظار مختلف به عنوان اصول دين يا از اجزاء اصلي آن مطرح شده از قبيل نبوت و امامت خاصه (يعني شناختن شخص نبي و ولي) و عدل و ساير صفات خدا و معاد و دوستي دوستان و دشمني دشمنان دين را مسلّماً بسياري از مردم بلكه اكثريت قريب به اتفاق آنها استدلال عقلي بر آن نمي‌توانند بكنند و بعضي حتي اگر براي ايشان توضيح هم بدهند شايد متوجه نشوند. پس شناخت عقلي نه در مورد همه اصول عموميّت دارد و نه همه مردم قابليّت فهم آن را دارند. نكته در اين است كه عقل ناقص مسائل كلّي و مهم را زودتر از جزئيات ميفهمد اما استدلال بر تفصيلات كار هر كس نيست و عقل كاملي ميخواهد. اصول دين هم از اين قاعده مستثنٰي نيست و كليات توحيد و نبوت و امامت عامه و لزوم وجود فقيه و مجتهد و مراجعه به او آسانتر درك ميشود اما بقيه مسائل و شناختن اشخاص اهل هر طبقه و صفات آنها مشكل است و نياز به راهنما دارد.

ثانياً اگر به طرز عرضه دين از طرف انبياء خدا دقت كنيم مشاهده ميكنيم كه اديان الٰهي توسط شخصي كه قبلاً از نظر مكارم اخلاق و صفات عاليه و امانت و علم در نظر مردم شاخص بوده و ابتداءاً از هر جهت به او اعتماد داشته‌اند عنوان شده و با اظهار معجزات و علوم و مدارا و حسن خلق و تأييد و تسديد خداوند استحكام يافته و بر اثر آن اعتماد، ساير فرمايشات پيغمبر از قبيل ايمان به عدل و معاد و معرفي امام منصوب از طرف پيغمبر و بقيه بيانات ايشان را قبول كرده و تسليم نموده‌اند. اعتمادي كه به تدريج در دلهاي قبول كنندگان پيدا شده معمولاً بر اثر بيان اصول دين و استدلال عقلي بر آنها و قانع كردن اشخاص نبوده و هنوز هم راهنمائي اطفال و هدايت مستبصرين عادتاً بر اين اساس صورت نمي‌گيرد و اگر راه هدايت منحصر به آن بود مسلّماً خداوند و انبياء او فقط از آن استفاده ميكردند در حالي كه در اكثر موارد چنين نكرده‌اند. بسياري از بيانات پيغمبر هم از امور غيبي است و استدلال بر آنها باز هم مشكل‌تر است. پس مسلمان شمرده شدن هم بسته به فهميدن عقلي اين مطالب نيست و شرط آن اطاعت پيغمبر است.

بنا بر اين عقلي بودن اصول دين شرط و قاعده نيست و راه ورود به دين همان راهي است كه خداوند پسنديده و اختيار كرده و انبياء و اولياء او به همان طريق دين را نشر داده‌اند و آن راه معمولاً استدلال عقلي و قانع كردن خلق نبوده و نيست و چه بسيار كساني كه عقلاً متوجه و قانع شده اما قلباً دوست نشده‌اند چنانكه خداوند ميفرمايد[6]: و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلماً و علوّاً، يعني آن (آيات) را از جهت ظلم و تكبّر انكار كردند در حالي كه در دل به يقين ميدانستند كه درست است، و چه بسيار كه عقلاً نفهميده اما قلباً متدينند و به اجماع علما اين قبيل اشخاص خارج از دين نيستند. در احاديث هم اسلام را با تسليم مرادف و برابر دانسته و اصل را بر اطاعت گذارده‌اند چنانكه مرحوم كليني از حضرت امير و حضرت صادق عليهما السلام نقل كرده[7] «الاسلام هو التسليم». دليل و سند اطاعت هم فهميدن همه دلايل و مطالب نيست و اگر خلق ميتوانستند همه را بفهمند حاجت به پيغمبر و امام نداشتند. پس دليل تسليم به اين اعتقادات معجزات و آيات پيغمبر و دليل پايداري بر آن، تأييد و تسديد خداوند از فرستادگان خودش و جانشينان آنهاست و دلايل و شواهد بيشمار اين مطلب را مشايخ (اع) در كتب خود مانند علم اليقين[8] و كتب بسيار ديگر ذكر نموده‌اند.

دليل تسديد با اينكه شواهد بيشمار در آيات و اخبار دارد تا قبل از مشايخ (اع) كسي متعرض بيان آن نشده بود و اين دليل در كسب يقين در دين اهميّت فوق العاده دارد. دليل تسديد از نوع موعظه حسنه است كه مشايخ (اع) مفصلاً توضيح آن را فرموده‌اند و موعظه حسنه آن است كه دو طرف قضيه را بسنجيم كه كدام يك به عقل و احتياط نزديكتر است اگرچه به مشاهده نتوانيم راه درست را دقيقاً تشخيص دهيم. مثلاً چنانكه در حديث استدلال حضرت صادق (ع) براي زنديقي به اسم ابن ابي‌العوجاء آمده[9] كه اعتقاد داشت كه هر چه هست در همين زمين است و آخرتي در كار نيست، امام (ع) به او فرمودند كه اگر امر چنان باشد كه مسلمين ميگويند - و چنان است كه آنان ميگويند - آنها سالم ميمانند و شما هلاك ميشويد و اگر امر آن طور باشد كه شما ميگوييد - كه چنين نيست - شما و آنان مساوي هستيد. پس عقل حكم ميكند كه دو طرف قضيه مساوي نيست و يك طرف فناي حتمي است و يك طرف نجات احتمالي، پس يقيناً احتياط در اين است كه بعد از مشاهده آيات حقانيت انكار نكنيم.

حال وقتي كه مي‌بينيم شخصي به ادّعاي پيغمبري از جانب خدا برخاسته و شواهد و معجزاتي نيز بر صحت امر خود ارائه داده و دلايل طرف مقابل او هم به اين استحكام نيست بنا بر اين دليل احتياط در اين است كه قول آن پيغمبر را ملاحظه و از عاقبت كار پروا كنيم و اگر نكنيم حتماً عاقبتي نخواهيم داشت اما اگر اطاعت كنيم احتمال نجات ميرود. و وقتي كه با اتّكا به علم و احاطه و لطف و حكمت خداوند رو به اين پيغمبر كرديم به همين دليل همه فرمايشات آن نبي را نيز مي‌پذيريم، از جمله آنچه راجع به تعيين جانشين خود فرموده و آنچه آن جانشينان راجع به راهنمايان بعد از خود فرموده‌اند. پس همه اطمينان در اين راه به خداوند است كه خود احقاق حق و ابطال باطل را به عهده گرفته و قدرت آن را نيز دارد تا شواهدي را كه براي حقانيت ايشان به ما نشان داده روز به روز بيشتر و محكم‌تر كند و امر ايشان را باطل ننمايد.

پس با توجه به اين تعريف و از اين نقطه نظر كه بالاتر از استدلالات عادي است ميتوان گفت كه همه اصول و فروع و شعائر دين عقلي است به شرطي كه عقل لااقل به اندازه‌اي كه بتواند راه استدلال به تسديد خداوند را بفهمد وجود داشته باشد، و البته ديگر اختصاصي براي عقلي بودن اصول دين و تعبّدي بودن فروع باقي نمي‌ماند چون همه آن عقايد و شرايع و اعمال از جهت تسديد خداوند عقلي و از جهت اطاعت پيغمبر و امام (ع) تعبّدي هستند و اين دو جنبه مزاحم هم نيستند بلكه مكمل يكديگرند يعني آنچه خداوند از بنده خواسته اطاعت از روي تعقل است كه با اين ترتيب ان شاء اللّه حاصل ميشود.

 

4- شواهد صحّت اركان اربعه از احاديث:

 

اما مستند مشايخ شيخيه (اع) در چهار شمردن اركان دين احاديث بسياري است كه در آنها شهادات لازمه براي دين را تلقين فرموده‌اند و بعض آنها حتي المقدور به اختصار نقل ميشود:

مرحوم مجلسي (ره) در حديث اسلام آوردن طبيب يوناني[10] كه حضرت امير المؤمنين (ع) بعد از ارائه معجزاتي اركان و اصول ايمان را به او تلقين نمودند نقل ميكند كه فرمودند: تو را امر ميكنم كه به وحدانيّت خداوند اقرار كني، تا اينكه فرمودند: و شهادت دهي كه آن محمدي كه من وصيّ او هستم سيّد مردم و بهترين مخلوق در دار السلام است و شهادت دهي كه آن علي كه معجزاتي را كه ديدي به تو نشان داد و آن نعمات را به تو ارزاني داشت بهترين خلق خدا بعد از محمد رسول خدا (ص) و شايسته‌ترين آنها به جانشيني اوست، و صفات ديگري شمردند تا اينكه فرمودند: و شهادت دهي كه دوستان او دوستان خدا و دشمنان او دشمنان خدايند و به اينكه آن مؤمنيني كه با تو در اين تكاليفي كه به تو كردم همكاري ميكنند بهترين امت محمد (ص) و برگزيده شيعه علي (ع) هستند.

و از تفسير حضرت امام حسن عسكري به نقل از پدر بزرگوارش عليهما السلام حديثي نقل ميكند[11] كه مختصر معني آن اين است: حارث بن كلدة ثقفي طبيب به خدمت رسول خدا (ص) آمد و عرض كرد كه من چون مجانين زيادي را معالجه كرده‌ام آمده‌ام شما را نيز معالجه كنم، فرمودند تويي كه كار مجانين را ميكني چون از من نپرسيدي كه چرا و به چه دليل اين ادّعا را ميكنم؟ حارث گفت راست گفتي، الآن شما را با مطالبه آيت و معجزي امتحان ميكنم، اگر واقعاً پيغمبريد اين درخت عظيم را بخوانيد كه نزديك بيايد، پيغمبر (ص) دست بلند كرده به درخت اشاره فرمودند كه بيا، آن درخت با تمام هيكل از جا كنده شد و در حالي كه زمين را به شكل نهر عظيمي مي‌شكافت جلو آمد و ندا داد كه شهادت ميدهم كه خدايي جز خداي يكتا نيست و شهادت ميدهم كه تو اي محمد بنده او و رسول او هستي و شهادت ميدهم كه پسرعمّت علي برادر تو در دين توست و شهادت ميدهم كه دوستان تو كه او را دوست ميدارند و از دشمنان او بيزارند پُركنندگان بهشتند و دشمنان او كه دشمنان او را دوست داشته و با دوستان او دشمنند پُركنندگان آتشند، پيغمبر (ص) به حارث نظر كرده فرمودند آيا كسي كه چنين آياتي دارد مجنون است؟ حارث گفت نه بخدا قسم، من شهادت ميدهم كه تو رسول خدا و سيّد تمامي خلق هستي.

مرحوم سيد هاشم بحراني در حديث طويلي[12] در ذكر راهب و راهبه‌اي كه به خدمت حضرت امام موسي كاظم (ع) آمده و بعد از گفتگوي طولاني اسلام آوردند نقل كرده كه راهب از حضرت امام موسي كاظم (ع) پرسيد كه آن هشت حرف كدامند كه نازل شده و چهار حرف از آنها در زمين ظاهر شد و چهار حرف از آنها در هوا باقي ماند؟تا اينكه عرض كرد به من خبر بده از دو حرف از آن چهار حرف كه در زمين است آنها چه هستند؟ حضرت جواب فرمودند كه هر چهار را بتو خبر ميدهم: امّا اول آنها اين است كه خدائي جز خداي يگانه نيست و شريكي از براي او نيست و باقي است، و دويم اين است كه محمد (ص) رسول خداست و خالص كرده شده است، و سوّم ما اهل بيت هستيم، و چهارم اين است كه شيعه ما از ما است و ما از رسول اللّه هستيم و رسول اللّه از خداست به واسطه سببي، راهب گفت شهادت ميدهم كه خدايي جز خدا نيست و به اينكه محمد (ص) رسول خداست و به اينكه آنچه از جانب خدا آورده است حق است و به اينكه شما صفوه و برگزيده خداييد از ميان خلق و به اينكه شيعه شما پاكيزگاني هستند كه مردم ايشان را ذليل مي‌شمرند و حال آنكه بهشت و عاقبت خير براي ايشان است و الحمد للّه رب العالمين. ملاحظه ميشود كه امام (ع) ميخواستند شهادات دين را تعليم راهب فرمايند كه شخص مطلع و عارفي بود و او هم به همين طريق شهادت داد و مسلمان شد.

باز مرحوم مجلسي از حضرت صادق (ع) نقل ميكند[13] آنچه خلاصه آن اين است كه در شبي كه فرداي آن حمزة رضوان اللّه عليه شهيد ميشد پيغمبر (ص) او را فرا خوانده فرمود: نزديك است كه غايب شده به راه دوري بروي و اگر بر خداوند وارد شوي و از شرايع اسلام و شروط ايمان از تو سؤال فرمايد چه ميگويي؟ حمزة گريست و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت، مرا ارشاد فرما و به من بفهمان، فرمود اي حمزة شهادت ميدهي خالصاً كه خدايي نيست جز خدا و اينكه من رسول خدا هستم بحق، تا اينكه فرمود: و اينكه علي امير مؤمنان است و ائمه از ذرّيه او حسن و حسين و اولاد ايشان هستند و فاطمه سيّده زنان عالميان از اولين و آخرين است، تا اينكه فرمود: و اينكه محمد و آل او بهترين خلقند، ايمان مي‌آوري اي حمزة به پنهان ايشان و آشكار ايشان و ظاهر ايشان و باطن ايشان و زندگي ميكني و ميميري بر اين اعتقاد، و دوستان ايشان را دوست ميداري و دشمنان ايشان را دشمن ميداري، عرض كرد: بلي يا رسول اللّه خداوند را و شما را شاهد ميگيرم، فرمود خداوند تو را محكم بدارد و موفق گرداند.

همچنين خبر مفصلي نقل ميكند[14] در كيفيت اسلام حضرت امير (ع) و خديجة (س) كه حضرت پيغمبر (ص) به ايشان تعليم فرمودند و باز روايت مفصل ديگر[15] نقل ميكند كه رسول خدا (ص) ابوذر و سلمان و مقداد را فرا خوانده و همين اعتقادات و اركان اصلي را به ايشان تلقين فرموده و اعمال و شرايع دين را تعليم فرمودند و همچنين حديث جام به روايت انس بن مالك[16] كه همين اعتقادات بر چهار ركن جام نوشته شده بود و اختصاراً نقل نشد.

ملاحظه ميشود كه اين احاديث شامل تلقين شهادات اسلام توسط خداوند و پيغمبر او و امامان بحق است و خواسته‌اند كه به اصطلاح لبّ مطلب را بفرمايند و چنين فرموده‌اند. مخاطب كلام هم در بيشتر اين احاديث اشخاص معصومين يا بزرگان و اشخاص بافراست و اهل تسليم بوده‌اند و سخني كه با چنين اشخاصي گفته شود غير از صحبت با عوام است و اهميت و عمق بيشتري دارد.

همچنين اخبار بسياري در مورد گرفتن ميثاق بر اين اركان از همه خلق رسيده كه به يكي دو مورد اكتفا ميشود:

مرحوم كليني (ره) حديث طويلي از حضرت صادق (ع) نقل ميكند[17] كه در آن آمده: سپس ابواب آسمان باز شد و ملائكه جمع شده و فوج فوج بر پيغمبر (ص) سلام كرده عرض كردند: يا محمد (ص) برادرت چگونه است؟ هرگاه نازل شدي او را سلام برسان، پيغمبر صلي اللّه عليه و آله فرمودند: آيا شما او را مي‌شناسيد؟ عرض كردند: چگونه نشناسيم و حال آنكه عهد و ميثاق تو و ميثاق او و ميثاق شيعه او تا روز قيامت از ما گرفته شده و ما چهره‌ شيعيان او را هر روزو هر شب پنج بار نگاه ميكنيم - مقصود اوقات نماز است - و ما بر تو و بر او صلوات ميفرستيم.

حضرت امام حسن عسكري (ع) در تفسير خود[18] در ذيل آيه «الذين ينقضون عهد اللّه من بعد ميثاقه» يعني كساني كه عهد خداوند را بعد از ميثاق و پيمان كردن مي‌شكنند، ميفرمايند منظور كساني است كه عهد خداوند را بر ربوبيت خداوند و نبوت حضرت محمد (ص) و امامت علي (ع) و محبت و بزرگداشت شيعه آن دو مي‌شكنند.

بديهي است كه خداوند ميثاق را از خلق بر مهم‌ترين امور ميگيرد يعني همان اعتقادات اصلي كه در بعض روايات به نام حروف اسم اعظم نيز ناميده شده‌اند كه خواهد آمد. علاوه بر اينها اخبار بيشماري در فضائل شيعه و اتصال نور و طينت ايشان به آل محمد (ع) رسيده كه جمع آنها كتاب بزرگي ميشود و مؤيد قاطعي بر مراتب فوق است.

 

5- در اينكه ركن رابع لقب شخص نيست:

 

آنچه در تمامي احاديث فوق ديده ميشود اين است كه همه جا ركن چهارمي كه شمرده شده به صورت اسم جمع است و اختصاصي به يك نفر ندارد و كل شيعيان و دوستان را فرموده‌اند و مشايخ نيز به اقتداء به ائمه عليهم السلام همين اعتقاد را دارند و ركن رابع را يك شخص نميدانند بلكه همه شيعيان و دوستان را به قدر روايت و حكايت آنها از امامشان نماينده ركن چهارم دين دانسته و به همان اندازه دوستي آنها و دشمني دشمنان آنها را لازم دانسته‌اند. يكي از شواهد متعدد اين مطلب كه در رساله در رفع بعض شبهات مشبهين تأليف مرحوم حاج محمد كريم خان كرماني[19] آمده اين عبارت است: «يكي ديگر از شبهات ايشان معرفت ركن رابع است بشخص، و اين هم قولي است كه يكي از منكران آن منم در اين زمان و در مجالس و محافل و درسهاي خاص و عام اثبات كردهام كه در اين زمان معرفت ركن رابع بشخص واجب نيست و نوع ولايت اولياء اللّه و براءت از اعداء اللّه و اخذ از علماء رباني كافي است و ادله بسيار و برهانهاي بيشمار چه در بيان و چه در كتب ذكر كردهام و كتب من حاضر و مستمعين از من موجودند و چگونه ميشود كه چيزي كه خدا صلاح در ابراز آن نميداند بر خلق ضعيف واجب باشد؟ خدايا تو حكم كن مابين من و اعداي من در روز قيامت، و چون بناي اين كتاب بر اختصار است آنچه را كه من نگفتهام برهاني نميخواهد و مسلم را انكار من كافي است وانگهي كه اگر من چيزي گفته باشم انكارش براي من اگر چه بطور تقيه باشد ممكن نيست زيرا كه حرفهاي من همه در ملأ عام است و كتب من مشهور ميان انام پس چگونه ميشود حرفي را كه من زده باشم يا نوشته باشم انكار نمايم؟» و قريب به همين مضامين نيز در رساله چهار فصل ذكر شده.

به طور خلاصه معني ركن رابع معرفت و محبت نوع شيعه است كه راه خلق هستند به سوي امام عليه السلام و محبت دوستان ايشان نيز ملحق به آن است و ركن رابع اسم يك شخص خاص نيست. شيعه هم افراد مختلف و در درجات مختلف هستند و اصلاً درجه و مقام اشخاص يعني آن قدري كه در وجود و كلام خويش امام و صفات او را نشان ميدهند و چيز ديگري نيست. پس ميزان محبت و اطاعت دوستان نسبت به بزرگترهاي ديني بر حسب آن نمايندگي تفاوت ميكند و اين موضوع حتي براي اشخاص عامي و كم‌اطلاع نيز بديهي است زيرا هر كسي مي‌فهمد كه احترام فقيه اعلم بيشتر از عالم و احترام عالم بيش از طالب علم مبتدي است و همه شيعيان وجه حرمت را علم و تقوي ميدانند كه از صفات امام عليه السلام است. از اين توضيحات و آنچه خواهد آمد معلوم ميشود كه مفهوم و محتواي ركن رابع به اين صورت كه در احاديث عنوان شده و مشايخ توضيح فرموده‌اند ضروري و اجماعي همه شيعه و متّكي به آيات و اخبار بسيار است و اگر اعتراضي هم باشد يا در لفظ است و يا در ميزان اهميت قضيه و جايگاه آن كه هر دو با بيانات مشايخ (اع) روشن شده است.

 

6- دلايل اهمّيت ركن رابع و شايستگي مفهوم آن براي ركنيت:

 

آنچه معلوم است اين است كه تمامي شيعه اماميه در باره سه ركن اوليه يعني توحيد و نبوت و امامت اجمالاً اتفاق نظر دارند و راجع به صحّت مضمون و معني ركن رابع نيز بنا بر تعريفي كه در احاديث ائمه (ع) و بيانات مشايخ شده بحث و مخالفتي نيست و فقط در مورد ميزان اهميت ركن رابع يعني مقام شيعه و امر دوستي دوستان و دشمني دشمنان ديدگاه‌ها مختلف است و بعضي ركن و اصل دانستن آن را درست ندانسته‌اند. لذا خوب است دلايل بيشتري بر اهميّت و اصليّت اين اصل اصيل و ركن ركين اقامه شود تا اطمينان بيشتري بدان حاصل گردد.

بعض آيات دالّه بر اين امر كه در كتب مشايخ شيخيه به آنها استدلال شده به اختصار به آنها اشاره ميشود:

آيه 22 سوره مجادله: لا تجد قوما يؤمنون باللّه و اليوم الآخر يوادّون من حادّ اللّه و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان، تا آخر آيه كه يعني هيچ قومي را نخواهي يافت كه (حقيقتاً) به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند آنگاه كساني را كه با خدا و رسول او دشمني و سرسختي مي‌كنند دوست بدارند، (دوست نخواهند داشت) ولو آنكه آن دشمنان پدران آنها باشند يا فرزندان يا برادران يا قوم و عشيره آنها، چنين كساني خدا ايمان را در دلشان ثبت نموده، تا آخر آيه. ملاحظه ميشود كه دوستي خدا و رسول و دشمني دشمنان ايشان شرط ايمان است و خلاف آن ممكن نيست و خداوند ميفرمايد كه مؤمني يافت نميشود كه چنين نباشد پس كسي كه حائز اين شرط نباشد مؤمن نيست.

آيه 18 سوره سبأ: و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة، تا آخر آيه يعني بين آنها (يعني مردم) و بين قريه‌هايي كه در آنها بركت قرار داده بوديم قريه‌هاي ظاهره‌اي گذاشتيم و مقدر كرديم كه در آنها سير كنند، پس سير كنيد در آنها شبها و روزهايي را در حالي كه ايمن هستيد. مرحوم فيض از حضرت سجاد (ع) نقل ميكند[20]: انّما عني بالقري الرجال، يعني مقصود از قريه‌ها مرداني هستند. و همانجا از حضرت باقر (ع) روايت ميكند كه به حسن بصري در معني اين آيه فرمودند: قريه‌هاي مباركه ما هستيم، تا اينكه ميفرمايد: قريه‌هاي ظاهره فرستادگان و نقل‌كنندگان از جانب ما به سوي شيعه ما و فقهاي شيعه ما هستند. و بعد از آن ميفرمايد: مقصود از سير (در قريه‌ها) كسب علم (از رجال) است، و بعد ميفرمايد: سيري با ايمني در آن قريه‌ها آنگاه كه علم را از معدن آن گرفته باشند كه امر به اخذ از آن شده‌اند. پس امام (ع) امر فرموده‌اند كه با ايمني از آن رجال دين كه صلاحيت واسطگي بين خلق و ائمه طاهرين را دارند كسب علم كنيم.

آيه 189 سوره بقرة: ليس البر بأن تأتوا البيوت من ظهورها و لكن البرّ من اتّقي و أتوا البيوت من ابوابها، تا آخر آيه يعني نيكي آن نيست كه به خانه‌ها از پشت آنها وارد شويد اما نيكوكار كسي است كه تقوي پيشه كند و به خانه‌ها از در آنها وارد شويد و از خدا بترسيد باشد كه رستگار شويد. مرحوم مجلسي از حضرت امير المؤمنين (ع) در تفسير اين آيه روايت ميكند[21]: نحن البيوت التي امر اللّه ان تؤتٰي من ابوابها، تا آخر حديث يعني ماييم آن خانه‌هايي كه خداوند امر فرموده كه از درهاي آنها وارد شويد. و باز روايت ميكند[22]: البيوت الائمة عليهم السلام و الابواب ابوابها، يعني منظور از خانه‌ها ائمه (ع) و منظور از درها ابواب ائمه هستند. ابواب ائمه هم عموم علما و بزرگان شيعه هستند و آن كه از همه بزرگتر و بالاتر است اختصاصاً باب و نايب خاص ناميده ميشود كه در غيبت امام غايب و ناشناس است. پس به خانه ائمه عليهم السلام از طريق علما و روات از ايشان و شيعيان بايد وارد شد و بايد از خدا ترسيد و از غير اين ابواب نرفت تا رستگار شد.

آيه 119 سوره توبة: يا ايّها الذين آمنوا اتّقوا اللّه و كونوا مع الصادقين، يعني اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از خدا بترسيد و با راستگويان باشيد. و معني صادق را در آيه 15 سوره حجرات بيان فرموده: انّما المؤمنون الذين آمنوا باللّه و رسوله ثم لم‌يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم في سبيل اللّه اولئك هم الصادقون، يعني جز اين نيست كه مؤمنان كساني هستند كه به خدا و رسول او ايمان آوردند و سپس شك نكردند و با اموال و جانهاي خود در راه خدا جهاد نمودند آنها هستند كه راستگويانند. پس كساني كه چنين صفاتي دارند يعني ايمان به خدا و رسول او و شك نكردن در اعتقاد خود (از جمله در امر اوصياء پيغمبر) و جهاد در راه خدا با مال و جان اينان راستگويان هستند و كدام راستگويي از عالِم شيعه حقيقي بهتر و بالاتر؟

آيه 11 سوره مجادله: يرفعِ اللّه الذين آمنوا و الذين اوتوا العلم درجات، يعني تا خدا آن كساني از شما را كه ايمان آورده‌اند و آنها را كه علم به آنها داده شده به درجاتي بالا برَد. پس كساني كه ايمان و علم داشته باشند از نظر درجه برتر از ديگرانند و طبعاً به خدا نزديكترند و هر كس بخواهد به خدا نزديك شود بايد از راه ايشان برود.

به هر حال تفاوت درجات مؤمنين و اينكه اهل درجه بالاتر معلم و راهنماي پايين‌تر و درجه پايين‌تر شاگرد و مقلد بالاتر است از بديهيات بوده و آيات شاهد بر آن فراوان است و هرگز كسي نميتواند ادّعا كند كه همه مؤمنين در يك درجه هستند.

و در اين جا مناسب است كه بعض احاديث وارده در باب اهمّيت و حرمت ركن رابع را نيز شاهد بياوريم:

مرحوم مجلسي از جابر بن يزيد جعفي روايت مفصلي نقل ميكند كه به حديث «خَيط» نيز معروف است[23] و در آن حديث است كه جابر خدمت حضرت سجاد (ع) عرض كرد حمد خدايي را كه به معرفت شما بر من منّت گذارد و فضل شما را به من الهام كرد و مرا به طاعت شما و دوستي دوست شما و دشمني دشمنان شما موفق نمود، امام فرمود: اي جابر، آيا ميداني معرفت چيست؟ معرفت اثبات توحيد است اولاً، سپس معرفت معاني است ثانياً، سپس معرفت ابواب است ثالثاً، سپس معرفت امام رابعاً، سپس معرفت اركان است خامساً، سپس معرفت نقباء است سادساً، سپس معرفت نجباء است سابعاً. چهار مرتبه اول از مقامات توحيد و معرفت محمد و آل محمد عليهم السلام است و اركان عبارت از چهار پيغمبر زنده هستند كه حضرت عيسي و حضرت ادريس و حضرت الياس و حضرت خضر عليهم السلام باشند و نقباء و نجباء بزرگان شيعه هستند كه امام (ع) معرفت را عبارت از اين مراتب شمرده و تعريف فرموده‌اند.

و نيز از جابر بن عبداللّه انصاري از رسول خدا (ص) حديثي روايت ميكند[24] كه معني آن اختصاراً اين است كه خداوند من و علي و فاطمه و حسن و حسين و ائمه (ع) را از نوري آفريد و آن نور را فشرد و از آن شيعه ما بيرون آمد پس ما تسبيح و تقديس و تهليل و تمجيد و توحيد كرديم پس آنها تسبيح و تقديس و تهليل و تمجيد و توحيد نمودند، سپس خدا آسمانها و زمين‌ها و ملائكه را آفريد و ملائكه صد سال مكث كردند كه تسبيح و تقديس و تمجيدي نميدانستند پس ما تسبيح و تقديس و تمجيد و توحيد كرديم پس شيعه ما تسبيح و تقديس و تمجيد و توحيد كردند پس ملائكه تسبيح و تقديس و تمجيد و توحيد نمودند و ملائكه قبل از ما و شيعه ما تسبيح و تقديسي نميدانستند، تا اينكه ميفرمايد خداوند سبحانه ما و شيعه ما را برگزيد قبل از آنكه اجسامي باشيم پس ما را خواند و اجابت كرديم پس بر ما و شيعه ما بخشيد قبل از آنكه ما طلب بخشش كنيم. در اين حديث كه در باره مقامات و فضائل شيعيان رسيده اولاً نزديك و ملحق بودن شيعه به آل محمد (ع) و اينكه شيعه از نور ايشان خلقت شده‌اند آمده و ثانياً مقدم بودن رتبه شيعه بر ملائكه و تعليم ملائكه توسط شيعه ذكر گرديده و ثالثاً گوشزد شده كه اين فضائل مربوط به اول خلقت ايشان است قبل از آنكه به صورت اجسامي باشند و مربوط به اين مقام ظاهر آنها نيست. و از اين قبيل احاديث بسيار است و جاي ترديدي در صحت مضمون آنها نيست.

احمد بن محمد برقي از حضرت صادق (ع) نقل نموده[25] كه فرمود: كدام دستگيره ايمان محكمتر است؟ عرض كردند خدا و رسول او اعلمند، و باز سؤال ميفرمايند و حاضرين در جواب نماز و زكات و روزه و حج و عمره و جهاد را مطرح ميكنند و امام رد ميفرمايند تا اينكه ميفرمايند: رسول خدا صلي اللّه عليه و آله فرمودند محكمترين دستگيره ايمان دوستي در راه خدا و دشمني در راه خدا و دوستي دوست خدا و دشمني دشمن خداست. پس اهميت مسأله ركن رابع از عبادات مذكور كه نزد علما و فقها به عنوان فروع دين شمرده شده بيشتر است و در رديف فروع نميتواند شمرده شود و قابل قياس با آنها نيست و احاديث هم در اين معني و مضمون بسيار است.

و مرحوم كفعمي در دعاي اعتقاد مروي از حضرت كاظم (ع) نقل ميكند[26] كه معني آن با قدري اختصار اين است: خدايا من اقرار دارم و شهادت ميدهم كه تو خدا هستي و به اينكه محمد (ص) بنده و رسول توست و اينكه علي امير المؤمنين امام و حجّت و دستگير و راه و راهنماي من است و كسي است كه هيچ اطميناني به اعمال خود ندارم اگرچه پاكيزه باشد و آنها را نجات‌دهنده خود نمي‌بينم اگرچه درست باشد مگر به ولايت او و امام و پيشوا قرار دادن او و اقرار به فضائل او و قبول از حاملين آنها و تسليم براي راويان آنها. عمده شاهد مطلب ما در آخر عبارت است كه اقرار به فضائل امير المؤمنين و قبول از حاملين آنها و تسليم براي راويان آنها را شرط قبولي اعمال قرار داده‌اند. تذكر اين نكته هم لازم است كه ميان روايت لفظي و روايت حقيقي از زمين تا آسمان فرق است و آنها كه با صداقت و امانت الفاظ احاديث را نقل كرده و ميكنند البته محترمند اما اعتبار روايت آنها در حد لفظ است اما كساني كه سر تا پا حاكي صفات و آثار آل محمد (ع) شده‌اند شخص آنان منسوب به آل محمد (ع) شده و اعتبار آنان منسوب به اعتبار ايشان (ع) گشته و فرق مابين آنها بسيار است.

 

7- بحث در اينكه ركن رابع ابتدا توسط كدام يك از مشايخ (اع) عنوان شده:

 

در مورد بيان مسأله ركن رابع شبهه‌اي عارض بعضي شده كه عنوان كرده‌اند اما با وجود دلايلي كه اقامه شده نخواسته‌اند كه از حرف خود برگردند و آن اين است كه گفته‌اند مرحوم شيخ و سيد اعلي اللّه مقامهما مسأله ركن رابع را عنوان نكرده‌اند و اين ركن توسط مرحوم آقاي حاج محمد كريم خان كرماني بيان و نشر شده و بر اساس همين تهمت پيروان مرحوم حاج محمد كريم خان را ركنيه ناميده‌اند. قسمت دوم سخن ايشان تا حدي درست است كه عمده نشر اين مطلب توسط مرحوم حاج محمد كريم خان (اع) بوده اما اينكه مرحوم شيخ و سيد اعلي اللّه مقامهما در اين باره سخن نگفته باشند درست نيست و شواهد آن خواهد آمد.

شبهه ديگري عنوان شده كه شبهه قبلي ميتواند نتيجه آن فرض شود و آن اين است كه بعضي گفته‌اند مرحوم شيخ نمي‌دانستند كه بيانات ايشان منجر به ظهور مكتب و مشربي جديد ميشود و جانشينان ايشان بودند كه اين تفاوت را به وجود آوردند. اگر به شرح احوال و سيرت و آثار شيخ بزرگوار و اصراري كه در اثبات فضائل اهل بيت در كتاب شرح الزيارة و ساير آثار خويش به خرج داده و مقامات آل محمد و شيعه ايشان را با تأكيد و تكرار ذكر فرموده و حتي در جاهايي به اركان اربعه نيز اشاره نموده‌اند دقت شود محقق منصف به اين ملاحظه و استنتاج خواهد رسيد كه امر ركن رابع از همان ابتدا در نظر شيخ (اع) بوده و انكار منكران در بهترين حالت از كم‌اطلاعي است. بايد توجه نمود كه بيان مسأله ركن رابع قبل از اثبات و نشر فضائل آل محمد و شيعه ايشان امر ممكني نبود چنانكه قبلاً در باره اعلان ركن ثالث يعني امامت اشاره شد، پس در اين امر هم تدريج و آماده كردن زمينه لازم بود. لذا شيخ و سيد (اع) بيشتر به بيان فضائل پرداخته‌اند تا زمينه قبول اين مطلب آماده شود و تصريحات كمتري در كلام خود در اين باره دارند اما مسلماً به قدر اتمام حجت بيان فرموده ليكن شرح و بسط آن را براي آيندگان گذارده‌اند.

از شواهد آن اين است كه شيخ در شرح الزيارة[27] در ذيل عبارت «و ابواب الايمان» از آن زيارت ميفرمايند: فامّا المعرفة فمعرفة اللّه و توحيده، الي آخر عبارت كه يعني: اما معرفت عبارت از معرفت خدا و توحيد اوست، تا اينكه ميفرمايد: و معرفت رسول خدا (ص) به اينكه او بنده خدا و رسول اوست، تا اينكه ميفرمايد: و معرفت امام (ع) اين است كه هرچه از اين اوصاف و غير آنها كه براي پيغمبر (ص) ذكر شود او در اين صفات با پيغمبر شريك است مگر در دو مورد كه يكي از آنها رسالت و نبوت و خواصّ متعلق به آن است كه خاص پيغمبر (ص) است، تا اينكه ميفرمايد: و دوم اين است كه امام ثاني و تالي پيغمبر است پس ذات امام با ذات پيغمبر مساوي نيست، و معرفت شيعه امام (ع) چنانكه شعاع آفتاب را از آفتاب مي‌شناسي  زيرا شعاع فقط آنگاه روشن مي‌نمايد كه از آفتاب مدد جسته باشد و گرنه او از حيث خودش نوري ندارد بلكه او از حيث خودش ظلمت است، به همين ترتيب شخص شيعي فقط با متابعت امام خود و اخذ از او و اقتداء به او مؤمن و عارف و صالح و ناجي است، پس قدر و مرتبه شخص شيعي و ايمان او به قدر اقتداء اوست به امام خود و اطاعت او و معرفت او نسبت به امام و به همان قدر هم مستحق دوستي است به تبع وجوب دوستي امامش چنانكه در دعاء (ظاهراً ليلة المبيت) به آن اشاره فرموده: دوست ميدارم كساني را كه ايشان دوست داشته‌اند و دوري ميكنم از كساني كه ايشان از آنها دوري كرده‌اند.

در آثار مرحوم حاج سيد كاظم رشتي (اع) موارد تصريح بيشتر است اگرچه باز ملاحظاتي در بين بوده، چنانكه در رساله عقايد خود با آنكه همان اصول پنجگانه معروف را طي پنج باب عنوان فرموده در اول باب عدل ميفرمايند[28]: بدان كه از جمله صفات ثبوتيه ذاتيه عدل است و اين اگر چه داخل باب توحيد است و بيانش در ضمن بيان توحيد و صفات مناسب بود لكن كمترين بسبب اينكه چون سنن علما باين طور اجرا شده كه او را علٰي‌حده تعداد كنند لهٰذا بجهت او عنواني جديد وضع كرده ... تا آخر فرمايش. ملاحظه ميشود كه عدل را ظاهراً جدا ذكر كرده اما تذكر داده‌اند كه از توحيد جدا نيست.

و در رساله الحجة البالغة[29] ميفرمايد: فاذا عرفت هذا فاعلم ان الايمان لايقوم الا باربعة اركان، تا آخر عبارت كه يعني: اين را كه دانستي پس بدان كه ايمان برپا نميشود مگر به چهار ركن: ركن اول اقرار به توحيد و آن گفتن لا اله الا اللّه است با تصديق و تسليم، و ركن ثاني اقرار به نبوت است و آن گفتن محمد رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله است، و ركن ثالث اقرار به ولايت است و آن گفتن عليّ ولي اللّه و الائمة من ولده اولياء اللّه (ع)، و ركن رابع شيعه است كه در احاديث و اخبار ائمه از آن ركن تعبير آورده شده به اوالي من والوا و اعادي من عادوا و اجانب من جانبوا (يعني دوست ميدارم هر كه ايشان او را دوست بدارند و دشمن ميدارم هر كه ايشان او را دشمن بدارند و دوري ميكنم از هر كه ايشان از او دوري كنند) و آنچه در معني نواصب و دشمنان وارد شده كه ايشان با شيعه ما دشمني ميكنند، و اينها چهار باب هستند كه آخري آنها درست نميشود مگر به اولي آنها و اولي آنها درست نميشود مگر به آخري آنها. پس تصريح سيد اعلي اللّه مقامه در امر ركن رابع قابل انكار نيست.

و باز در جزء اول شرح الخطبة الطتنجية ميفرمايد[30]: ثم ان اللّه سبحانه تأكيدا للعهد و اتماما للحجة، تا آخر عبارت كه يعني سپس خداي سبحانه از باب تأكيد عهد و اتمام حجت و اكمال نعمت آن زميني را كه از خلق براي آل محمد عليهم السلام به ولايت و براي خود به ربوبيت بيعت گرفته بود ظاهر فرمود و بر آن زمين بيتي مربع بنا فرمود كه آن را به خود نسبت داد و تعظيم و اكرام نمود، پس ركن اول به ازاء أ لست بربكم و همان سبحان اللّه است، و ركن ثاني به ازاء و محمد نبيكم و همان الحمد للّه است، و ركن ثالث به ازاء و علي وليّكم و الائمة الاحدعشر من ولده و فاطمة سلام اللّه عليها و عليهم اوليائكم و امنائكم و همان لا اله الّا اللّه است، و ركن رابع به ازاء اوالي من والوا و اعادي من عادوا و همان اللّه اكبر و مجموع تمام اسم اعظم است به همان ترتيب كه مولاي ما حضرت كاظم عليه السلام فرموده‌اند كه اسم اعظم چهار حرف است: حرف اول لا اله الا اللّه و حرف ثاني محمد رسول اللّه و حرف ثالث ماييم و حرف رابع شيعه مايند.

غير از اينها در مراسلات ايشان به مرحوم آقاي حاج محمد كريم خان و بعض تلامذه ديگر نيز عبارات مصرّحي هست[31] و در مواعظ ايشان نيز تفصيلي آمده[32] و همچنين در يادداشت‌هاي طلابي كه در دروس و مواعظ سيد مرحوم (اع) حضور داشته‌اند و اصل نوشته‌هاي ايشان در كتابخانه‌ها هست يادداشت‌ها و حتي رسائلي كه در باره اركان اربعه با تصريح به معني ركن رابع مطابق تعليمات سيد (اع) نوشته‌اند وجود دارد كه در اين باره جاي ترديدي باقي نمي‌گذارد.

 

خاتمه در موضوع ركن رابع:

 

در اخبار آل محمد (ع) اصطلاح شيعه گاه به معناي خاص آن يعني معدود پيروان واقعي ائمه طاهرين (ع) كه در هر عصري وجود دارند و در همه چيز تابع ايشان هستند به كار رفته و گاه به معناي عام كه مقصود عموم دوستان اهل بيت باشد و از سياق عبارت معمولاً پيداست كه كدام اطلاق مورد نظر است. بعض آن اخبار را ميتوان در كتاب بحار الانوار باب صفات الشيعة و اصنافهم[33] و مواضع بسيار ديگر ملاحظه نمود. به همين ترتيب، اصطلاح ركن رابع نيز يك اطلاق خاص دارد كه همان محبت شيعيان خاص و علماي عامل و كامل و اطاعت از ايشان است و يك اطلاق عام كه همان دوستي و خيرخواهي عموم شيعه و دشمني دشمنان ايشان مي‌باشد.  پس مظاهر اصلي ركن رابع مسلّماً همان شيعيان خاص و خالص هستند كه ميتوان به آنها نماينده و جلوه امام اطلاق كرد و به واسطه پيروي ايشان هدايت يافت اما بقيه جماعت شيعه اگرچه ناقصند و بايد براي طلب كمال از آن سابقين پيروي كنند ولي دوستي ايشان و دشمني دشمنان ايشان نيز از باب همان مقدار دوستي آل محمد و دشمني دشمنان آل محمد كه در ايشان هست لازم و از لوازم و ملحقات ركن رابع است.

جمع آن علما و بزرگاني كه در هر زمان مظاهر ركن رابع هستند اگرچه شامل همه بزرگان شيعه و علماء و رواتي كه زنده هستند ميشود اما بديهي است كه معرفت بزرگان دين تا خود خود را معرفي نفرمايند براي ضعفا ممكن نيست و آنها قوه تشخيص علم صحيح و حقانيت بزرگان را ندارند. پس در ايام غيبت حد معرفت ضعفا در ركن رابع شناختن فقيه و راوي صادق با كمك اهل خبره و محبت و اطاعت او و دوستي دوستان آل محمد (ع) و دشمني دشمنان ايشان است، اما شناختن صفات نوعي بزرگان هم به قدر معرفت عمومي و كسب اطلاع از احوال ايشان لازم است تا اگر روزي امكان و سعادت معرفت شخصي دست داد بخاطر بي‌اطلاعي محروم نشوند و السلام و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و شيعتهم المخلصين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.

عبدالعلي ابراهيمي          



[1]-  نقل از رساله در جواب حاج ملا حسن يزدي كثنوي از مرحوم آقاي حاج محمد كريم خان كرماني (صفحه 420 جلد 30 مكارم الابرار عربي).

[2]-  نقل از جلد سوم كتاب طريق النجاة از مرحوم آقاي حاج محمد كريم خان كرماني (صفحه 163 جلد 12 مكارم الابرار عربي). در مواضع بسيار ديگر نيز آمده است.

[3]-  صفحه 165 جلد 27 بحار الانوار، باب انه لا تقبل الاعمال الا بالولاية.

1-  صفحه 201 جلد 18 بحار الانوار.

[5]-  صفحه 19 چاپ افست كرمان و صفحه 88 جلد اول چاپ بصره.

4-  آيه 14 سوره نمل.

2-  صفحه 45 جلد 2 و صفحه 35 جلد 8 كافي.

[8]-  صفحه 283 جلد 16 مكارم الابرار عربي.

[9]-  صفحه 41 جلد 3 بحار الانوار.

[10]- صفحه 72 جلد 10 بحار الانوار.

[11]-  صفحه 315 جلد 17 بحار الانوار.

[12]-  صفحه 297 جلد 6 مدينة المعاجز.

[13]-  صفحه 277 جلد 22 بحار الانوار.

[14]-  صفحه 231 جلد 18 بحار الانوار.

[15]-  صفحه 314 جلد 22 بحار.

[16]-  صفحه 127 جلد 39 بحار الانوار.

[17]-  صفحه 486 جلد 3 كافي.

[18]-  صفحه 214 تفسير حضرت امام حسن عسكري (ع).

[19]-  صفحه 471 جلد 7 مكارم الابرار فارسي

[20]-  صفحه 217 جلد 4 تفسير صافي.

[21]-  صفحه 204 جلد 40 بحار الانوار.

[22]-  صفحه 103 جلد اول بحار الانوار.

[23]-  صفحه 7 جلد 26 بحار الانوار.

[24]- صفحه 342 جلد 26 بحار الانوار.

[25]-  صفحه 225 جلد اول كتاب محاسن.

[26]-  صفحه 612 كتاب البلد الامين و الدرع الحصين.

[27]-  صفحه 78 جلد اول شرح الزيارة الجامعة چاپ كرمان.

[28]-  صفحه 36 جلد 8 جواهر الحكم.

[29] -  صفحه 154 جلد اول جواهر الحكم.

[30] -  صفحه 410 جلد 5 جواهر الحكم.

[31] -  صفحات 59 تا 79 جزء اول مكارم الابرار فارسي و 37 تا 58 جزء اول مكارم الابرار عربي.

[32] -  مواعظ سال 1257 روزهاي آخر ماه مبارك رمضان جلد 15 جواهر الحكم.

[33]-  صفحه 148 جلد 68 بحار الانوار.